.•*¨*•..•*¨*•.مینا.•*¨*•..•*¨*•.


 

سلام دوستان

من دوباره برگشتم

فعلا فقط همین!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٥/٧ - *مینا*

 

وقتی خاطره های آدم زیاد می شه

اتاقش پر از عکس می شه

ولی همیشه دلت واسه کسی تنگ می شه

که نمی تونی عکسش رو به دیوار بزنی...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٠/٤ - *مینا*

 

گفته بودي فردا پشت اين پنجره ها

                          غنچه اي مي رويد

  و كسي مي آيد روشني مي آرد

                      اكنون دير گاهي است كه من...

پشت اين پنجره ها حتي بوته خاري نيست

من دگر مي دانم خانه ام تاريك است

              وهمواره بي تو آسمان باراني است./

            

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/٢٠ - *مینا*

 

به پيش روي من تا چشم ياري مي كند درياست

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست

در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش

           غمم دريا دلم تنهاست

وجودم بسته در زنجير خونين تعلقهاست

                                 خروش موج با من مي كند نجوا:

      كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت

مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست

                ز پا اين بند خونين بركنم نيست

اميد آنكه جان خسته ام را

                به آن ناديده ساحل افكنم نيست

                                    **فريدون مشيري**

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/۸ - *مینا*

 

وقتي احساس ناتواني در دوست داشتن مي كنی

وقتي احساس بي لياقتي مي كنی

وقتي احساس ناپاكي مي كنی

وقتي احساس مي كني كسي نمي تونه دردهاتو التيام ببخشه

به ياد داشته باش دوست من که :

خدا مي تونه

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/۱٤ - *مینا*

بازهم مکتب

قسمت دوم:

امروز به خواست یکی از علمای این مکتب به ردیف جلو عزیمت نمودم و در کنار بزرگانی چون: مینا و هستی جای گرفتم. من همیشه از همنشینی کنار این دو شگفت زده می شوم.

در همین لحضه آقا می گوید: شما چند نفرید؟،پاسخ می دهیم: 16 نفر سپس آقا می گوید:لطفا بروید 16 قطعه چسب بیاورید و بر دهان این علما بزنید تا دانش خود را هدر ندهند.

آقا تست مکاتب دیگر را خط می زنند و ما هیچ چیز جز ور نمی زنیم. نگاهی به اطراف می اندازم، نرگس بازهم این دماغ بیچاره و فلک زده اش را می کشد و می گوید:«1 ماه دیگه وقت عمل دارم».

صاحب مکتب دائما لب خود را میان دندانهایش می فشارد و به ورق ها خیره می نگرد به گمانم این عمل برای حفظ مدیتیشن باشد تا راحت تر نمره های کیلومتری بدهد.

پشت سر من پگاه و نسترن و کیانا نشسته اند و سر شماری می کنند (از بچه ها تعداد برادرها و سنشان را می پرسند)

آه خدایا صدای مینا بلند شد که به سیما می گوید :« حد خودت رو بشناس! و ...» من می گویم خواهران چه خبر است؟ صلوات بفرستید.حال باید بفهمم ماجرا چه بوده که بازهم مینا با این اداها سر دختر بیچاره نعره میزند، اوه بله، مینا گوید: چی می گفتی به آقای ... و می خندیدی؟

و سپس می افزاید:« با زبون خوش می گم پاتو از زندگی من بکش بیرون!!! و الا خودت می دونی، تو 8 تا مدرسه اونورتر پیچیده که من ...

اونوقت تو جلوی من می گی و می خندی؟»

کمی فکر می کنم و با خود می گویم حالا فهمیدم که چرا آقا فقط مینا را فلک نمی کرد.

سارا را می بینم که دسته صندلیش را بالا و پایین می برد و بر لولای آن تفکر می کند تا شاید بتواند یک صندلی دیجیتال بیافریند.

احساس عجیبی دارم شاید مغزم دارد می پوسد، سخنان گهر بار دخترکان این مکتب با هم مثال وزوز زنبوران در گوش هر شنوا می پیچد ، آقای مکتب هم همچون ملکه با آرامشی خاص به کار خود ادامه می دهد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٧/٢٥ - *مینا*

يک روز در مکتبی ...

سلام بچه ها

ببخشید که دیر به دیر آپ می کنم آخه مدرسه ها شروع شده

منم نا سلامتی پیش دانشگاهی هستم دیگه

پست این دفعه رو یکی از دوستام نوشته

البته مربوط به پارساله:

امروز اصلا حال آن نبود که به مکتب آیم و گوش فرا دهم به گفتار دلپسند آقای مکتب، پلکانم سنگین شده و هر آن ممکن است به پایین سقوط کند که ناگهان آقای مکتب گوید:هیچ خوابی در کار نباشد بنابراین من شروع به حماسه نویسی کرده ام.

راستی نمیدانم کدام از خدا بی خبری روی الاغ آهنین و متالیک آقای مکتب فیزیک ناخن کشیده که وی به ما مشکوک بوده و دائما گوید: من دیگر پا به مکتب سوم تجربی نمیگذارم او به ما مشکوک بوده و نمی داند که ما دیروز تیره رفته و در مکتبدان نبوده ایم.

ماجرا از این قرار است که دیروز آقای فیزیک به ما گفتندی که کارشناسان امر فضولی پی در پی از من می پرسند که چرا خرت را پشت مکتب پارک می کنی و افسارش را به جایی بند نمی کنی؟

و سپس گفت که من جواب می دهم:کسی کاری به خر من ندارد و دخترکان معصوم این مکتب علاقه ای به خرسواری ندارند، از قضا بعد از آن یک آدم ...

روی الاغ فابریک وی ناخن کشیده و پس از این جریانات آقای فیزیک ما را مقصر دانسته و این 2،3 میلیون ضرر را از چشم ما می بیند.

امروز پگاه خانم مکتب غایب بوده و به جای وی یک جزوه و چند قلم و چند کتاب گذارده اند ، یادش گرامی!

حال کره الاغی به درون حیاط مکتبدان آید که صدای آن به صدای وسیله ای که شهری ها به آن موتور سیکلت می گویند شباهت دارد فرصت طلبان به صدای عرعر این کره خر که گویی اگزوزش خفه کرده می خندند ولی بلافاصله همه با یک نگاه غضب آلود آقای مکتب چون کودکی آرام می شوند.

                                                          ادامه دارد ...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٧/۱۱ - *مینا*

فصل مورد علاقه ...

                                                                            

  

ïïپاییز ïï

دوباره پاییز آمد و هنوز از راه نرسیده نفس های عاشقانه ام را به شماره انداخت. هنوز نیامده هوای دقایقم را بارانی کرده است.

پاییز را به هزار دلیل دوست دارم

پاییز فصل خلوتی است و برگ های بازیگوش بی محابا سراپایت را رنگ می کنند.

هر وقت برگي مي افتد مرغي بال باز ميكند ،

غنچه ي سپيد مريمي عاشق عكسش را در آب بركه اي زلال مي بيند و خود را نمي شناسد .

پاییز فصل غصه های فراموش شده است ، گذشته های خاکستری و بوی خاکهای نرم کوچه هنگام ریزش قطرات درشت باران،

بوی چای داغ آبان ...

هروقت آسمان بغض مي كند باران گلوي شمعداني هاي صورتي را كه كم كم رنگ مي بازند به هواي آمدن تو تازه مي كند.

چشم هایم را می بندم و دستان غبار گرفته ام را زیر باران های پرصدای شبانه می گیرم تا پر از احساس شوم،

و عاشق ماندن را بهتر تجربه کنم ...

                                                                                                                

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٧/۱ - *مینا*

سفر

* *سفر* *

روزی مردی به سفر می رود، به محض ورود به اتاق خود متوجه می شود که آن هتل به کامپیوتر و اینترنت مجهز است. تصمیم می گیرد به همسرش E-mail بزند، نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود و بی آنکه متوجه شود نامه را می فرستد.

در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی زنی که تازه از مراسم خاکسپاری شوهرش بازگشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان و آشنایان داشته باشد به سراغ کامپیوتر می رود تا E-mail های خود را چک کند اما پس از خواندن نخستین نامه غش می کند و بر زمین می افتد، پسر او با هول و هراس به سمت اتاق می دود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان لحظه چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده: همسر عزیزم

موضوع: من رسیده ام

می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی، راستش اونها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می آید می تونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین العان رسیدم و همه چیز را چک کردم، همه چیز برای ورود تو رو به راه است، فردا میبینمت، امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه!!

                                                                      

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٦/٢٤ - *مینا*